چقد بیحالم  

درخواست حذف این مطلب
اینقدری ک خسته و بيحالم تازه باید بانک برم بعدم برم سرکار بعدم کلی درس و جزوه و کوفت و اینا حالا اینا هیچی مخم داره متلاشی میشه از خستگی میخوام ی مدت نت و ببندم تلگرام نرم حس ... دارم

ادامه مطلب  

عاصی  

درخواست حذف این مطلب
روزگاریست که از غصه تو مینالم خون چشمان توبردیده خودمیمالم من ندانم غم توکرده چنان بيحالم همچه عاصی زغمت سوخته سوزانم

ادامه مطلب  

امیدواری... دلم یه دریای امید میخاد  

درخواست حذف این مطلب
دلم میخاد مثل امتحان رانندگیم که یهو درست شد... همه چی درست بشه. هامو تا جاییکه انرژی دارم و خوابم نمیاد میخونم، ولی وقتی شبها که خیلی داغون خستم که بيحالم و چشمام باز نمیشه یا صبحهایی که خواب میمونم قسمت نمیشه که بخونم..ظهر راحت ترم

ادامه مطلب  

:((  

درخواست حذف این مطلب
حال جسمیم اصلا خوب نیست. دیگه از این درد خسته شدم. کاش با تور نمی رفتم. کاش زیر بارون بستنی نمی خوردم. کاش تو اون جای کثیف نمی نشستیم و غذا نمی خوردیم. ساعت خوابمم یه جوری شد که بازم پنج شنبه که صبح کلاس دارم دهنم سرویس می شه. یعنی با این برنامه ی کاریم گند زده میشه تو پنج شنبه های من. همه پنج شنبه ها خوش میگذرونن من کل روزو خمیازه می کشم و چشمم می سوزه. الانم خیلی خسته ام اما نمی دونم خوابم میاد یا بخاطر این وضعیت جسمیمه که انقد بيحالم. واقعا هیچی ن

ادامه مطلب  

دور اول باز هم زلودا  

درخواست حذف این مطلب
تزریق تمام شد و قرص های زلودا را شروع بيحالم که فکر می کنم واقعا طبیعیه پی نوشت : زودتر از همه می رسم مطب برای تزریق، هنوز پرستارها نیامده اند، بعد از من پیرزن هشتاد ساله ایی با دو پسرش میاید. سلام می کنم. روی تخت می نشیند، فکر می کند من پرستارم. داروی ضد تهوع را در پلاستیک داروهایش می بینم به پسرش می گویم این قرص رو باید نیم ساعت قبل از تزریق بخورد، از اتاق انتظار بغلی برایش آب میاورم قرص را باز می کنم و در دهانش می گذارم، سعی می کنم پشتش را نگه د

ادامه مطلب  

« گرد، نارنجی، بلند »  

درخواست حذف این مطلب
یادش بخیر؛ اون سالهایی که ملاصدرایی بودم، بسکتبال بازی خواب و خوراک روز و شب مون بود. صبح ها از ساعت هفت که میرسیدیم مدرسه تا زنگ صبحگاه بخوره بساط توپ و حلقه رو علم میکردیم وسط حیاط و از اونطرف هم صدای زنگ تعطیلی بلند نشده، کیف و کتاب رو ول میکردیم یه گوشه زمین و تا حوالی شیش و هفت عصر که آسمون به تاریکی برسه و نعش خستگی مون رو از کف حیاط جمع کنن یه پشت در حال آویزون شدن از این حلقه و دویدن از این سر به اون سر حیاط بودیم. یادم میاد یکی از روز های

ادامه مطلب  

خاطره عسل جون  

درخواست حذف این مطلب
خاطره عسل جون سلام من عسل هستم ۱۹ساله از تبریز نه رشتم نه هیچ یک از اعضای خانوادم جز پسر خالم که اینترن پزشکیه هیچ پزشک یا ی توی جامعه پزشکی نداریم خاطرم از اونجایی شروع میشه که مامانم میره اصفهان برای همایش مادرم دبیر شیمی هستند خانم اسدی شاید اونایی که توی تبریز هستند بشناسن مادرمو من پدرمو چندین ساله از دست دادم پیش مادرم زندگی میکنم دی ماه پارسال برف اومد و هوا بسیار سرد شد منم سرم درد گرفت ولی مغرور شدم گفتم من بچه سرمام مقاومم و گرفتم خ

ادامه مطلب